دمه وقتی بهم گفتی مینا بهتره رابطمونو کم کنیم و کمتر با هم باشیم و ما به هم نمیرسیم و این چیزا (حالا البته دقیقا یادم نیست چیا گفتی) با خودم گفتم چون الان کار نداره این حرفارو میزنه.. وقتی بره سر کار قطعا میاد خاستگاریم قطعا به هم میرسیم.. تمام اون روزا و اون شبا هر لحظه با خودم همین و میگفتم.. یادمه وقتی زنگ زدی و بهم گفتی مینا رفتم سر کار اونم بانک خیلییی خوشحال بودم.. یادمه ظهر از سرکار رفتم خونه و مامان توو اشپزخونه بود گفتم مامییییی فواد استخدام شد..
برچسب:
نویسنده: رضا شمس
برچسب:
نویسنده: رضا شمس
برچسب:
نویسنده: رضا شمس