...

خرید بک لینک

امکانات وب

دمه وقتی بهم گفتی مینا بهتره رابطمونو کم کنیم و کمتر با هم باشیم و ما به هم نمیرسیم و این چیزا (حالا البته دقیقا یادم نیست چیا گفتی) با خودم گفتم چون الان کار نداره این حرفارو میزنه.. وقتی بره سر کار قطعا میاد خاستگاریم قطعا به هم میرسیم.. تمام اون روزا و اون شبا هر لحظه با خودم همین و میگفتم.. یادمه وقتی زنگ زدی و بهم گفتی مینا رفتم سر کار اونم بانک خیلییی خوشحال بودم.. یادمه ظهر از سرکار رفتم خونه و مامان توو اشپزخونه بود گفتم مامییییی فواد استخدام شد.. داشتم بال در میاوردم گفتم خدایا شکرت حالا دیگه مطمئنم میاد خاستگاریم .. یه چند ماه گذشت و تمام اون لحظات میگفتم مینا عجله نکن بزار یکم سرکارش جا بیوفته یکم خودشو جمع و جور کنه میاد دیگه.. نمیدونم چرا اصلا به این که نیای فکر نمیکردم!!! حتی یک درصد!!!  وقتی زنگ زدم و گوشیت خاموش بود اوایل میگفتم شاید سرکار شارژ نداره شاید خستس گوشیشو یادش رفته بزنه شارژ شاید شاید شاید.. کم دیگه گفتم نه نکنه اتفاقی افتاده دیگه نتونستم طاقت بیارم و به ندا گفتم زنگ بزنه.. وقتی فهمیدم سالمی اشک از چشمام ریخت و گفتم فواد رفت.. ولی بازم ته دلم باورم نشد .. وقتی اون شب زنگ زدی و گفتی ازدواج کردی همه چی تموم شد... من موندم و کلی خاطره و یک دنیا حسرت.. چه روزا و شبای بدی بود دیونه شدم افسرده شدم رفتم باشگاه رفتم سرکار با دوستام همش بیرون بودم ولی هیچکدوم اینا حالم و خوب نمیکرد ولی اصلا از خودم نمیپرسیدم چرا فواد به خانوادش نگفت!!! تا این که یه روز ندا که دید خیلیی حالم بده گفت چرا نیومد چرا به خانوادش نگفت؟!! اون روز بود که با خودم گفتم واقعا چرا این ریسک و نکرد که به خانوادش بگه!!!! هر روز و هر شب این شد سوال ذهن من .. بالاخره خودمو جمع و جور کردم بالاخره با قرص و ورزش و کار و هرچی که بود به زندگی برگشتم ولی قسم خوردم که ازدواج نکنم.. با این سوال که چرا به باباش نگفت زندگی کردم تا این که حسین اومد و زندگیمو تغییر داد ولی بازم همیشه این توو ذهنم بود.. حسین وقتی اومد خاستگاریم بابام بهش گفت نه دخترمو بهت نمیدم پافشاریش ستودنی بود واقعا .. هیچ وقت تلفنی ازت نپرسیدم که چرا نگفتی به بابات.. تا این که دیدمت دیگه فکر کنم وقتش بود که ازت بپرسم و بالاخره بخ جواب سوالم برسم.. نمیدونم شاید جرات شنیدن جوابتو نداشتم ولی بالاخره پرسیدم و جوابمو گرفتم.. خوشحالم که تلاشتو کردی .. خوشحالم که جراتشو داشتی که برای عشقت بجنگی حتی اگر فایده نداشته باشه.. از اون روز که گفتی ذهنم خیلی اروم تر شده.. از اون روز هر روز خواستم اینجا بنویسم ولی فرصت نشده.. امروز توو راه مشهدم و فرصت کردم یاد خاطرات بیوفتم.. و تو هم مشهدی .. هرچند که نمیتونم ببینمت ولی همین که نزدیکی خیلی خوبه...

بین ما فاصله هیچ است هنوز!!!...

ما را در سایت بین ما فاصله هیچ است هنوز!!! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 88 تاريخ: شنبه 17 دی 1401 ساعت: 14:41

صفحه بندی